تبليغاتX
Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers کنار آشنایی تو...

کنار آشنایی تو...
کنار اشنایی تو اشیانه می کنم . . . . . . فضای اشیانه را پر از ترانه می کنم ...
قالب وبلاگ

سلام

ا...منتظرین  بقیه مطلب خانوم خونه رو بخونید ؟ نخیر ! نوبت منه !

کجا بودیم ؟ اهان !به اونجا رسیدیم که دوره مجردی با همه خوبی ها وبدی هاش نفس های اخرمی کشید . حالا دیگه به دوتا شدن فکر می کردم . اما چه جوری ؟ مدل امروزی بهتره با سنتی ؟این سوال یکی دوسالی ذهنمو به خودش مشغول کرد .اینکه چه جوری به این نتیجه رسیدم

که روش خواستگاری سنتی رو انتخاب کنم خیلی مفصله ،پس ازش می گذریم !

خواستگاری ها شروع شد چشمتون روز بد نبینه خیلی سخت بود هر کدوم از فامیل ها و دوستانیکی پیشنهاد می دادند  . اولین برخورد ،سکوت جلسه خواستگاری ، چایی اوردن  عروس خانوم؟؟ حرفای خصوصی تو یه اتاق دیگه ، انتظارات و ملاک های مختلف ، توقعات عجیب غریب !..

ولی به قول یکی از دوستان تو هیچ کدوم دلم نلرزید . یه جاهایی همه چیز خوب بود ولی انگار یه چیزی کم داشت ، نمی دونم اینکه می شه تو اولین دیدار یه احساسی به نفر مقابل داشت رو قبول دارید یا نه ؟

راستش خودم هم زیاد قبول نداشتم . دیگه داشتم به یه ازدواج سنتی و بی احساس فکر می کردم . تا اینکه تو یکی از این روزهای سخت یه اتفاق خیلی قشنگ وبزرگ افتاد . این دفعه با وارد شدن دختر خانوم بی اختیار از جام بلند شدم ،یه حس جدید حالتی که هیچ وقت و هیچ جای دیگه تجربه نکرده بودم . دست و پام گم کرده بودم هر چندخیلی تلاش کردم که معلوم نشه !! امیدوار شدم  ، مثل اینکه تو دلم یه خبرایی بود ...

 

 

                                                                                                           

                                                                             با تشکر اقای خونه

[ سه شنبه 23 اسفند1390 ] [ ] [ اقای خونه ] [ ]

سلام Smiley

اول از همه باید از تک تکون تشکر کنیم به خاطر حضور گرم و مهربونتون مرسی از اینکه مارو همراهی می کنید

من سارا هستم  فکر می کنم تا حدودی با من اشنایی دارید امروز می خوام از دوران مجردی

 خودم براتون بگم و بقول همسرم اینکه از کجا شروع شد

من تو یه خانواده ۴ نفره بزرگ شدم بچه اول بودم یه خواهر ۷سال کوچیک تر از خودم دارم

 مامانم  فرهنگی بود خلاصه یه جورایی با شیرخوارگاه و مهد از این صحبت ها بزرگ شدم و یه

  تنهایی تو ضمیر نا خوداگاه من وجود داشت از بچگی هم بازی هام پسرا بودند.خلاصه منم

عاشق فوتبال ،تیله بازی ،تیرکمان ،شمشیر بازی ،دزدوپلیس ...

 تا اینکه دانشگاه رشته علوم سیاسی قبول شدم.

 خودم ناراضی بقیه راضی، مشغول درس شدم . یادم نمی یاد ۴ سال دوره لیسانس

حتی با یکی از پسرای کلاس حرف بزنم یه چیزی حدود ۶۰ ۷۰ تا دوست دختر داشتم که کلی باهمشون ارتباط خوبی داشتم سنگ صبور همه  . عاشق Smileys

 کورس گذاشتن تو جاده دانشگاه از این صحبت ها شب ها هم که قربونش برم تا ۵ صبح چت میکردم ،کتاب می خوندم ، موسیقی گوش می دادم از نوع بی کلام

 البته لازم بگم تموم ادم های دنیای چتی من شناخته شده محدود یه جورایی از بیرون به

به چت اومده بودند نه مثل چت بازای اماتور امروزی که سلام حالت چطوره اسمت چیه ...

خیلی اطرافم شلوغ بود خیلی  تو رفاه خونه پدری بودم ولی اخر شب ها یه حس عجیبی داشتم

یه حس تنهایی همیشه تو مهمونی های دسته جمعی حس تنهایی می کردم و هیچ وقت قاتی دوستام

دوست پسراشون جمعای اینجوری نمی شدم عاشق فلسفه  بودم با پسرهایی هم که هم صحبت

می شدم به قول دوستام خیلی فکراشون مثبت و فضایی بود ولی همیشه این خلا با من همراه بود

حتما یه سری هاتون خوب میفهمید چی میگم یه سوئیت کوچیک طبقه بالا واسه خودم داشتم

دنج وساکت . روزهای من اینجوری بود البته اگه دانشگاه نمی رفتم شب ۴ ۵ می خوابیدم

صبح ۱بیدار می شدم صبحونه می خوردم

 ۵ ناهار البته جلوی مانیتور  شام ۱۱ شب .خودرای مغرور اخمو و لوس

  طرز لباس پوشیدنم زیاد ظرافت دخترونه نداشت .بدنسازی هم کار می کردم عاشق تعمیرات تو خونه به قول مامانم همیشه اچار به دست بودم  اعتقادی به این که این کار مردونست نداشتم

اصلا اهل بقول دخترا مرتب کردن ابرو ،رنگ مش قیافه عجیب غریب نبودم 

اعتقاد داشتم ارزش های انسانی به طنازی و جلب توجه نیست  .اعتماد به نفسم خوب بود نیاز به بزک کردن افراطی نداشتم .  اهل رابطه دوستی نبودم چون حس دوستی و عشق دوران دوستی نمی فهمیدم برام تعریف نمی شد

 خیلی دوست پسر داشتم ولی نه دوست پسر( به کسره توجه شود)

ارشد که قبول شدم خیلی دنیام عوض شد

سرم رفت توی درس کتاب اخه رشتمو  با علاقه انتخاب کردم و دائم تو سفرای کاوشی بودیم

همه باعث شد تا با دوران قبل یکم بیگانه بشم. اما اون خلا و حس تنهایی تو ۲۳ ۲۴ سالگی برام

 بیشتر مفهوم پیدا کرد .هنوز دو دل بودم که خواستگاری سنتی خوبه یا غیر سنتی

تنهایی و تشویش روزهای اینده، اینکه قراره چی بشه روزهای اخر دوران مجردی منو رقم

می زد تا اینکه ...

                                                                                   با تشکر خانوم خونه

[ جمعه 19 اسفند1390 ] [ ] [ اقای خونه خانوم خونه ] [ ]

سلام

اول تا یادم نرفته از همه دوستانی که توی این دو هفته بهمون سر زدند تشکر می کنم.

 از اینکه دوستای خوبی مثل شما داریم خوشحالیم ،ممنون که اومدید همیشه مشتاق همراهی شما هستیم .راستی قالب وبلاگمون رو هم  به پیشنهاد شما عوض کردیم خوب می خوام شروع کنم به نوشتن، نوشتن از حس وحال دوره تنهایی، ازیه روزهایی که همیشه انگار یه چیزی کم بود، خانواده ، دوستان ،تفریحات همه سر جای خودشون بودن، اما یه چیزی کم بود . شب ها قبل خواب تا ساعت ها به این حس فکر می کردم ، مثل اینکه واقعا یه جای کار ایراد داشت .حتما تو یه سن و سالی این حال هوا رو تجربه کردید هر جا که می رفتم ،جنگل ،دریا یا هر جای دیدنی و زیبای  دیگه احساس می کردم جای یک نفر کنارم خالیه ، دیگه تاریخ مصرف تنهایی تموم شده بود ، دیدن زوج های جوون کنار هم برام جالب بود. علاوه براین به یه زندگی مستقل فکر می کردم،  یه زندگی که همه چیزش مال خود ادم باشه ، همه خوبیها و بدی هاش ، همه قشنگی ها و مسئولیت هاش...

شما هم این حس رو تجربه کردید ؟ شاید هم الان تو این حال و احوالید

 اگر مایلید برام از اون روزها بگید  فکر کنم برای شروع بد نیست.

                                                                         با تشکر اقای خونه

 

[ سه شنبه 9 اسفند1390 ] [ ] [ اقای خونه ] [ ]

سلام

خوش اومدین ،اینجا وبلاگ ماست قراره با هم راحت باشیم . حسابی با هم گپ بزنیم در مورد

 همه چی ،البته نه همه چی !! در مورد زندگی ،حال وهواش توی دوره های مختلف ،مخصوصا

 تو روزای اول زندگی مشترک، اخه ما ماه های اول زندگیمونه .

ما یعنی احسان و سارا هر دوی ما سال های مجردی و تنهایی رو پشت سر گذاشتیم ، دوره

 دانشجویی ،سال های خونه بابا ومامان و بلاخره بعد از یکسری ماجراهای شیرین به هم رسیدیم

 ، ما دوتا الان کنار هم هستیم و می خوایم از همه این حال و احوالات براتون بنویسیم ، از

 روزهای مجردی تا نامزدی و عقد و عروسی والان که زن وشوهریم و زیر یه سقف

البته قرار نیست خاطره بنویسیم ،میخوایم راجع به هردوره و تموم مسائلش  صحبت کنیم و ازش

 نتیجه بگیریم شما هم اینجوری ساکت نشینید از تجربیاتتون برامون بگید ما گوش می دیم حتما از

 توی حرف ها و تجربیاتمون با هم چیزهای خوبی در می یاد.

ما قصد  داریم دوستانمون در قسمت وبلاگ دوستان اد کنیم پس به همتون سر خواهیم زد دوستانی

 که با موضوعات وبلاگ ما اشتراکات فکری دارند لینک خواهند شد کسانی که از یاهو مسنجر

 استفاده می کنند ایدی مشترک مارو برای اشنایی ومسائل مربوط به وبلاگ اد کنند .

ID: ashianeye_ma2ta@yahoo.com

[ چهارشنبه 26 بهمن1390 ] [ ] [ اقای خونه خانوم خونه ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام ، اینجا وبلاگ ماست مایعنی احسان و سارا
احسان (اقای خونه)30 ساله ،مهندس کشاورزی،اهل موسیقی،سینما وعاشق شعر و شاعری ...
سارا (خانوم خونه) 26 ساله ،کارشناس ارشد فرهنگ وزبان های باستانی ،عاشق تاریخ و ایرانگردی...
هر دو متولد ماه اذر هستیم
4سال و4 روز اختلاف سنی داریم در تاریخ 5/5/89 باهم یکی شدیم و یک سال دوماه بعد روزهای پایانی شهریور ماه زیر یک سقف رفتنمونو به فال نیک گرفتیم

❤❤❤❤❤❤❤❤❤

اینجا ( تو این وبلاگ ) دل نوشته هامونو می نویسیم ،از حال و هوای زندگی وتجربیاتمون.

از اینکه شما هم نظر می دید و تجربه هاتونو در اختیار ما قرار می دیدممنونیم .
امکانات وب